لَعَنَ اللهُ قَومَ الظّالِمین
سلام.
قاصدک با کوله باری از حرفِ دل و دردِ دل و...
از این خانه به آن خانه، می دوید.
عجله داشت.
باید تا شب، همه ی پیغام هایش را، به صاحبانش می رساند.
به خانه ی دلِ من که رسید؛
کوله بارش را گشت و گشت و گشت!
و جز سکوت،
چیزی نیافت!؟
حیرت زده گفت:
- پیغام هایت بسیار بود اما... شاید... نسیم... باران... آسمان... خدا...
اشک در چشمانِ من حلقه بست.
دلم گرفت.
آنقدر که قاصدک، دیگر درونِ دلم جا نمی گرفت.
او رفت- جایی برای ماندن نداشت-
و من هنوز...
به انتظارِ شنیدنِ آن حرفها،
ایستاده و... گوش می کنم!
التماس دعا.
سلام.
امروز
فقط و فقط و فقط
می نویسم:
- دلم را چه شد؟
دلم را...؟
التماس دعا.
در بین هزاران راه، فقط یک راه هست که به بی نهایت می رسد. و ما آیه آیه ی آن را، برای شما هجی خواهیم کرد.
بنا به قول و وعده ای که داده بودیم؛ روز ولادت امام مهربانی ها، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) وبلاگ گروهی« آیه های بی نهایت» را تاسیس کردیم تا این وب را با عشق به آقا عجین کرده و ماندنمان را جاودانه سازیم.
از زمین تا بهشت برین نردبانی قرار دارد که ما با رعایت رسم پابرهنگی، پله پله از آن بالا خواهیم رفت تا به جایگاه ابتدایی خویش دوباره برگردیم. بهشتی که حق هر انسان پابرهنه ای است!
« آیه های بی نهایت» حاصل تلاش چندین ماهه ی عزیزانی است که از این پس، ثانیه های خویش را با شما تقسیم خواهند کرد؛ تا با هم، پابرهنگی را تجربه کنیم و در زمین پر وسعت خدا، سبک بال گام برداریم.
ما را با گامهای ثمر بخش خویش، به سوی راهی دوردست که مقصدش خداست؛ همراهی کنید. منتظرتان هستیم.
وعده گاه ما: www.ayehayebinahayat.blogfa.com
مدیریت موقت وب: س.م.قاصدک
تمامِ من،
یک... هویت است.
شناسنامه ای که می گوید:
...
نامِ من: قاصدک است
و تولد من: امروز است و فردا و فرداها
و خانه ی من: آسمان است
همان جا که شناسنامه ام صادره از آنجا است
و نام پدر و مادر من: ابر و باران
...
اگر روزی،
شناسنامه ام گُم شود؛
تمامِ من، فراموش خواهد شد؟
التماس دعا.
سلام.
باز دوباره برگه های تقویم عمرمون ورق خورد و رسیدیم به ولادت آفتاب، امام رضا(ع).
باز دوباره حال و هوای دل یه طور دیگه است. انگار خدا بهت دو تا بال داده تا یه روز مثل فرشته های مقربش پرواز رو تجربه کنی. هر جا که قدم می ذاری سور و سات جشن به پاست و بوی اسپند و عود فضا رو پر کرده.
هر کسی، و از هر جایی به عشق آقا شال و کلاه کرده و راهی حرم شده. خیابونهای منتهی به حرم بسته است. باید پای پیاده راهی بشی. وقتی قدم به این خیابونها میذاری؛ وقتی گنبد طلای آقا از دور بهت چشمک میزنه؛ بغض توی گلوت خونه میکنه. خستگی برات مفهوم نداره، فقط می خوای برسی به حرم و یه زیارت ناب و خالصانه داشته باشی؛ شاید بغضت بشکنه و به آرامشی که می خوای برسی.
به در ورودی حرم که می رسی؛ وقتی اذن دخول می خونی؛ وقتی می گی:
« خدایا! من بر دری از درهای خانه های پیامبرت ایستاده ام.- که درودهای فراوان تو بر او و خاندانش باد- و تو مردم را از ورود به آن بدون اجازه ی او منع نمودی و فرموده ای: ای اهل ایمان! به خانه های پیامبر داخل نشوید مگر آن که به شما اجازه ی ورود داده شود.»
چشمه ی چشمت از اشک لبریز میشه! دلت می شکنه و با خودت می گی:« نکنه لایق اجازه نباشم؟!» اون وقت ادامه میدی و کسب اجازه می کنی:
« ای رسول خدا آیا داخل شوم؟ ای حجت خدا آیا داخل شوم؟ ای فرشتگان مقرب خدا که ساکنان این مشهد مبارک هستید، آیا داخل شوم؟ ای سرورم، مرا در ورود اذت فرمای. بهترین اجازه ای که تاکنون به یکی از دوستانت مرحمت نموده ای، چنان که من شایسته ی این اجازه نباشم، شما اهل مرحمت هستید.»
اینجا ست که دیگه اشکت بی اختیار بر کوه گونه هات جاری میشه و این یعنی: پذیرفته شدی. آقا بهت اجازه داده که به صحن و سراش پا بذاری.
حالا دیگه با هر قدمی که برمی داری، بال فرشته ها فرش قرمز زیر پاته.
امروز آقا یه جور خاص به زائرهاش نگاه میکنه! چه اونهایی که اینجا تو صحن و سراش پا میذارن؛ و چه اونایی که دلشون رو به پنجره ی فولاد آقا گره زدن! پس قدر خودتو بدون و توی دعای سبز و آسمونیت یاد منم باش!
خوشا به سعادتت.
التماس دعا.
سلام.
امشب تمام حوصله ام را،
در یک کلام کوچک، در تو
خلاصــه کرده ام.
ای کـــاش، می شــــــد؛
یک بار، تنها همین یک بار
تکرار می شدی!
و تو...
نه تنها تکرار نشدی بلکه...
قطار رفت... تو رفتی... تمامِ ایستگاه رفت...
و من چقدر ساده بودم؛
که سال های سال، به انتظار تو،
کنار قطار رفته ایستادم؛ و به نرده های قطار رفته، تکیه دادم!
تکیه دادم به امید آمدنت!
اما...
اما... با این همــه
تقصیر من نبود که با این همه...
با این همه امید قبولی،
در امتحان ساده ی تـو رد شوم.
اصلاً نه تو، نه من!
تقصیـــر هیـــچ کــس نیست...
از خوبی تو بود که من
بـد شـدم!
آری...
از تمام راز و رمزهای عشق،
جز همین سه حرف ساده ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
ولی... راستی
دلم که می شود!
با این همه...
دلایلت، دلایل مناسبی برای ندیدنم نیست.
اینجا، همه هر لحظه می پرسند:
- حالت چطور است؟
اما کسی، یک بار از من نپرسید:
- بالت؟
حتی تو!
تویی که بارها و بارها گفتی:
مبادا آسمان بی بال و بی پـر
مبادا در زمین دیــــوار بــی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بـــی کبــوتـر
پس چرا ندیدی ام؟
چرا بال پروازم را شکستی؟
عزیز دل،
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی وقت رفتن است.
باز هـم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که باخبر شویم؛
لحظه ی عزیمت ما ناگزیر می شود.
آری... ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
تکرار شو... بمان... حالم را بپرس...
دوستم بدار... قبل از این که ناگهان زود دیر شود...
مرا ببخش... به وسعت بزرگی ات...
..:: سالروز مانایی قیصر امین پور مبارک ::..
التماس دعا.

